تبليغاتX
سوار بر امواج بلند زندگی

  

 

شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا


چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا


مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت


 تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب


ستاره می تابید


بنفشه می خندید


 زمین به گرد سر آفتاب نه مهر گفت و نه ماه  می گردید


همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار


 همان هیاهو


 جاری به کوچه و بازار


همان تکاپو


آن گیر و دار آن تکرار

همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا

نه شب نه روز


که این رهگذر که بود و چه شد؟


نه هیچ دوست


که این همسفر چه گفت و چه خواست


ندید یک تن ازین همرهان و همسفران

 
 که این گسسته


 غباری به چنگ باد هوا است


تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی


همین تویی تو که شاید


دو قطره پنهانی


شبی که با تو درافتد غم پشیمانی


سرشک تلخی در مرگ من می افشانی


 تویی


 همین تو


 که می آوری به یادمرا

فریدون مشیری
  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 19:0  توسط فرزند آدم و حوا  | 

ثانیه ها از لمس تن تو بیدار می شوند و خورشید با بوسه بر لبان تو آرام می گیرد

ومن از دوری دستان تو درون لحظه ها جان می سپارم

مرا با آوای دلنشین بوسه ات بخوان ،  بخوان مرا به خود وا مگذار

من به خورشید ،  به آسمان حسودیم می شود

آنها در لحظه تو را لمس می کنند

و من در حسرت لحظه وصالت جان می سپارم                           

تو در کنار منی نزدیکتر از پیرهن

اماروح من نازک تر از برگهاي درخت باد است آنروز که تو آمدي طوفان را با خود آوردي کنون من تک برگي تنها در آستانه طوفاني ديگرم ،جدا از ريشه هايم

                                                                        فرزند آدم و حوا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:38  توسط فرزند آدم و حوا  | 

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:52  توسط فرزند آدم و حوا  | 

ای کاش لحظه ها اینقدر تب آلوده نبودند ای کاش سفر دم آخری نداشت ای کاش بغضهای چندین ساله من می شکستند ای کاش زندگی از من رو برنمی گرداند ای کاش این کویر تنهایی پر التهاب به دشتی پر از آرامش تبدیل می شد ای کاش های من خیلی زیادند .

چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت

                                                        عمر کوچ من و تو دم آخری نداشت

باز هم منتظر می مانم شاید..................

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:9  توسط فرزند آدم و حوا  | 

ای کاش عشق را
زبان سخن بود.

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:54  توسط فرزند آدم و حوا  | 

سلام به همه من بعد دو سال برگشتم می خوام دوباره بنویسم تو این دو سال کوله باری از تجربه شدم

گرچه قیافم یه کم شکسته شده !!!!!!!!!!!!

 یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 21:35  توسط فرزند آدم و حوا  | 

من امروز سراپا شورم
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:57  توسط فرزند آدم و حوا  | 

به مرگ شب رسیدم ، به انتهای تردید

به روشنایی روز ، به ابتدای خورشید

رها شدم از این تب ، از این تب غزل سوز

از لحظه های بی تو ، از گریه های هر روز

وقتی جوونه کردی ، از لا به لای پائیز


من در سکوت بودم ، با چشمهای لبریز


در قحط سال احساس ، در من طلوع کردی


انگار زندگیمو ، از نو شروع کردی

تو رو ادامه میدم ، تا فصل بینهایت

با تو صبور میشم ، بی اندکی شکایت

ما ابتدای راهیم ، با یک بغل ستاره

میریم تا سپیدار ، تا فرصتی دوباره ...

فروه مخصوص

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:22  توسط فرزند آدم و حوا  | 

سامولیک مثل اینکه آرامش به من نیومده پس بدونید که دریای دلم کم کم دارم طوفانی میشه!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:6  توسط فرزند آدم و حوا  | 

شاید تقدیر من با ستاره های دست نیافتنی پیوند خورده باشد شاید!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 6:58  توسط فرزند آدم و حوا  |